|
آنچنان در دریای تو غرق خواهم شد که تمام غواص ها به احترامم سکوت کنند و تمام نجات غریق ها عاجز از نجاتم باشند + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 0:20 توسط نفس |
به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم شنیدنی است ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید من که نقاشی کردن می دانم تو هم که نقاشی کردن می دانی پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم + نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 10:52 توسط نفس |
هیچ کسی مث من وتو زنده در هوای هم نیست هیچ کسی مث من و تو جفت هم نیمه هم نیست نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه وقتی میتونه جدایی قصه دلتنگی باشه بیا تا با هم بسازیم خونه عشق و دوباره وا کنیم پنجره هاشو رو به مهتابو ستاره من و تو با هم میتونیم پلی تا خوشی بسازیم تا به فردای دوباره شبای نفس بتازیم چرا بی همدیگه باشیم وقتی تنهایی عذابه وقتی لحظه های دیدار واسمون مثل یه خوابه هیچ کسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست هیچ کسی مثل من و تو جفت هم نیمه هم نیست + نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 2:18 توسط نفس |
چگونه فراموشت کنم؟
تو را که از از خرابه های دیوونگی به قصر سفید عشق هدایتم کردی؟ و عاشق بی قرار و یاری با وفا برای خود ساختی آهویی شدیو دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی... چگونه فراموشت کنم؟ تو را که سال ها در خیالم سایه ات را میدیدم و تپش قلبت را حس میکردم و به جستجویت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت... چگونه فراموشت کنم؟ تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم و برایم تمامی آنها بیگانه شدند و همه خاطراتم مردند دستم را به تو میدهمـ ـقلبم را میدهم فکرم را به تو میدهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهم و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنم... چگونه فراموشت کنم؟ تو را که قلب سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت هم رنگ نوشته هایم شود پیش تر ها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم سبز را با تو شناختم دلم می خواهد به یاد تو همیشه سبز بنویسم دستت را به من بده فکرت را به من بده سرت را به روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفس هایت بینمان قسمت شود عزیز راه دورم بی تو چه سوت و کورم بی تو به مفت هم می ارزم قربونت برم الهی شاپرک سفیدم ـ روزنه امیدم چگونه فراموشت کنم؟ ............................................. + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 0:3 توسط نفس |
عشق درد انسان را درمان می کند
آیا عشق را باید دریافت؟ یا آن را بخشید؟ آه...ادراک افسردگی خاطرم برای اطرافیانم دشوار است غمی بزرگ در بطن وجودم باعث شد که دست بر قلم ببرم و با خون دل راز پنهانم را روی صفحات سپید کاغذم بیاورم در دل سیاهیه شب فقط یک روزنه امید را می بینم خداوندا... با تمام گناهانی که مرتکب شده ام یاری ده تا فردا به آرزوی چندین ساله ام برسم فردا فردای من است روز رسیدن به عشق،عشق ... ثانیه های این شب ها را می شمارمتا سپیده تحمل لحظه های دشوار این شب ها را به جان و دل می خرم تنها در انتظار تو ای عزیز من... + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 0:24 توسط نفس |
می گفت شیفته سکوت جنگل است
می گفت دوست دارد تنش زیر برگهای پاییزیه جنگل پنهان شود از حادثه می گفت از شور و بی قراریش برای زندگی عصر یک روز گرم تابستانی گفت که معنای زندگی کردن را یافته است (دوست داشتن) هیچ تردید نکرد لبریز از عشق به زندگی آری گفت در شبی به سیاهیه چشمانش به مبارکبادش رفتیم چه عروسیه سرخی از عشق می گفت از حادثه می گفت می گفت او را به سرخیه سیب دوست دارد از او و شادیهای بی شمارش میگفت... روزها گذشت و شب ها نیز هم... و آن عشق در یک روز سرد پاییزی لبریز از عشق سرشار از شوق در سکوت پاییزیه جنگل جاودانه شد... + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 12:34 توسط نفس |
بخاطر تو
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودن، براي تو گريستن؛ و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛ ايکاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست؛ بدون تو وبه دور ازدستهاي مهربانت، زندگي چه تلخ وناشکيباست. ايکاش مي دانستي مرز خواستن کجاست، وايکاش ميديدي قلبي راکه فقط براي تو مي تپد + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 20:0 توسط نفس |
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم... + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 12:42 توسط نفس |
وقتي دلم به درد مي ايد و كسي نيست به حرفهايم گوش كند وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است وقتي احساس ميكنم دردمندترين انسان عالمم وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند و كسي حرمت اشكهاي نيمه شبم را حفظ نمي كند وقتي تمام عالم را قفس ميبينم بي اختيار از كنار آنهايي كه دوستشان دارم بي تفاوت ميگذرم + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 12:39 توسط نفس |
دوباره دلم هواي تو را کرده خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم. به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟ در آواز شب اويز هاي عاشق؟ در چشمان يک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟ دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم. و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي. اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 11:52 توسط نفس |
قلم خشک شده است و نای نوشتن را ندارد دستهایم بی رمق است ،افکارم درهم گردیده است ... از چه میخواهم بنویسم .... درد دلم دو چندان میشود ، قطره اشکی از چشمهایم زاده میشود ، ضربان قلبم حالت عادی را ندارد ..... محکوم به چه هستم ؟ + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 0:6 توسط نفس |
من که باورم نمیشه تو نباشی عشق نباشه گل نباشه بشت بنجره نباشی دلم از دلت جدا شه من که باورم نمیشه تو نمونی تو نباشی من نباشم مگه میشه تو نمونی من نمیرم زنده باشم من که باورم نمیشه بردن اسم تو از یاد اخه حس عاشقی رو دستای تو یاد من داد زیر سایه تو بودن از گذشته تا همیشه منو جا نذار تو دردها اخه باورم نمیشه من که باورم نمیشه ....................... من که باورم نمیشه تو نباشی عشق نباشه............... + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 0:4 توسط نفس |
دوستت دارم
اندازه تمام گل های دنیا به قشنگیه اولین شاخه گلی که بهم دادی رزـ مریم ـ لیلیوم یادته من که خوب یادمه روزش ـ ساعتش ـ حتی عطر مریمش اما انگار تو داره یادت میره باور نمیکنم تو عاشق تر از این حرفایی اصلا مگه میشه که... خدا کنه که همینطوری باشه که حسم میگه خدا کنه هیچ وقت یادت نره که چطور عاشق شدی که چقدر عاشق بودیو... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 1:14 توسط نفس |
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 0:56 توسط نفس |
از سپیده تا فردا آسمان دلم امشب آبیست نفسم تازه و گرم در درون دل من غوغاییست دیدگانم به سپیده به فردای دگر گویی امشب گیسوی نقره ای ماه قشنگ همه بر بام دلم میریزد گویی امشب صور افلاکی همه با میل دلم می چرخند همه گویند بهوش همه گویند که فردا سبز است روزی دگر است مردمان گوش کنید قلب من یک طرفست و پر است از امید روی آن این واژس که ورود همگی آزاد است. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 0:24 توسط نفس |
من من روزی ستاره ها را خواهم شمرد وقتی باران می بارد در آسمان پرواز خواهم کرد اول صبح را پیدا و به آخر شب خواهم دوخت و نقاشی خواهم کرد تمام زیبایی های دنیا از دوست داشتن تا مرز بیکران عشق و زنده خواهم کرد تمام یاسه ها و بنفشه های مرده را و در دل هل بذر امید را خواهم کاشت و حسرت را از چشم ها خواهم برد و از عشق خواهم گفت عشقی چون تو چون تویی که برای من عزیزترینی و بالاخره روزی به تو خواهم گفت که چقدر دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 12:38 توسط نفس |
بی تو ... خاطرت آید که آن شب از جنگل ها گذشتیم بر تن سرد درختان یادگاری نوشتیم با من اندوه جدایی نمی دانی چها کرد نفرین به دست سرنوشت تو را از من جدا کرد بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته بی تو از این زندگانی قلبم آزرده گشته بی تو این دنیای تاریک دلم دریای درد است چون کبوتر های غمگین نگاهم با تو سرد است ای دلم دریاچه نور گر دلم را شکستی خاطراتم را به یاد آرهر جا بی من نشستی. + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 12:29 توسط نفس |
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تویی که تصور حضورت سینه بیرنگ کاغذم را نقش آبی عشق می زند در کویر قلبم از تو و برای تو می نویسم ای کاش در طلوع تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم و آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم ای کاش باد بودم و همه عمر را در عبور می گذراندم تا شاید در جاهای دور که هنوز عطرخوش پیراهنت را باقی گذاشته ای مرهمی شود برای تاولهای سرگردانیم بیا و برای یکبار هم که شده از کنار پنجره دلم عبور کن و بگذار که لبانم تعصب عشق تو را عاشقانه و از صمیم قلب نجوا کند تو در کویر ذهنم همیشه بهاری ای آرزوی آبی من دوستت دارم. + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 12:23 توسط نفس |
خودت خبر نداری عزیزم! اصلاْخبر نداری! یعنی فرصت نداشتی که خبر دار شوی. آن قدر خودت را در فضای بدون من غرق کردی که دیگر فرصت نشد خبرت کنم + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 23:30 توسط نفس |
|